X
تبلیغات
رایتل

سیم کارت

سه‌شنبه 29 آذر‌ماه سال 1390 12:30 ب.ظ نویسنده: فرزانه نظرات: 3 نظر چاپ

از جمعه بعد از ظهر گوشیم خاموشه.  

مدارک و مشخصات سیم کارتمو پیدا نمی کنم باید سیم کارت رو بسوزونم.

تهیه یا احیا، مسئله این است

شنبه 19 آذر‌ماه سال 1390 10:36 ب.ظ نویسنده: فرزانه نظرات: 0 نظر چاپ

تهیه یا احیا، مسئله این است

الان مجری گزارشگر شبکه بنج داشت از شهرآورد دیروز استقلال پرسپولیس گزارش می داد که بلیط راحت پیدا می شه و بازار پرچم و تنقلات فروشی ها گرمه و هر کسی یه چیزی برای خودش احیا کرده، فکر کنید آخه اصلا اون نفهمیده که احیا با تهیه فرق داره فقط یه چیزی شنیده.

مثل وقتی یه خونه از حل جدول کلمات متقاطع مونده و نمی دونی چی بذاری و به جایی هم برنمی خوره برای خالی نبودن عریضه و قشنگ شدن جدول یه حرف دل به خواهی می نویسی.

وای که این مسخره و بیجا استفاده کردن واژه ها چقدر آزاردهنده اس .

تقابل اتومبیل و کامپیوتر آیا؟

شنبه 19 آذر‌ماه سال 1390 10:39 ق.ظ نویسنده: فرزانه نظرات: 0 نظر چاپ

این یادداشت رو از یه وبلاگ کپی پیست کردم البته «‌ بردار و بچسبان » . 

 

در یکی از نمایشگاههای کامپیوتر، از طرف بیل گیتس این سخنان در مقایسه صنعت کامپیوتر و اتومبیل مطرح شده بود: «اگر جنرال موتورز همانند صنعت کامپیوتر با تکنولوژی روز پیش می رفت امروز اتومبیل هایی با قیمت 25 دلار داشتیم که با یک گالن بنزین قادر بود 1000 مایل را طی کند.»

در جواب بیل گیتس کمپانی جنرال موتورز اینگونه پاسخ داده بود:
اگر جنرال موتورز مانند مایکروسافت پیشرفت می کرد امروزه اتومبیل هایی با این ویژگیها داشتیم:
1ــ بدون هیچ دلیلی اتومبیل شما 2 بار در روز داغون می شد.
2ــ هر بار که آسفالت جاده ها عوض می شد شما باید اتومبیل جدید می خریدید.
3ــ گاه و بیگاه در وسط اتوبان اتومبیل شما خاموش می شد و باید دوباره آنرا ری استارت می کردید!
4ــ گاه پیش می آمد با انجام مانورهایی مانند یک دور زدن ساده اتومبیل شما خاموش می شد و دیگر روشن نمی شد و باید موتور آن را عوض می کردید..
5- هر ماشین را فقط یک نفر می توانست استفاده کند مگر اینکه car95 یا carNT بخرید و برای هر سرنشین یک صندلی سفارش دهید.
6ــ مکینتاش اتومبیل هایی می ساخت که با خورشید کار می کردند و 5 برابر مطمئن تر و سریعتر بودند ولی فقط در 5% جاده ها می توانستید از آن استفاده کنید.
7ــ چراغ های هشدار اتومبیل حذف و به جای آنها یک هشدار کلی «بروز نقص فنی» ظاهر می گشت.
8ــ کیسه هوای اتومبیل قبل از عملکرد از شما می پرسید: «آیا مطمئنی!».
9ــ به طور ناگهانی اتومبیل شما را بیرون می انداخت و درب آن قفل می شد و شما مجبور بودید از آنتن اتومبیل آویزان شوید و در آن را با کلید باز کنید.
10ــ هر بار که جنرال موتورز اتومبیل جدید تولید می کرد باید رانندگان دوباره آموزش رانندگی می دیدند چون دیگر آن پدالها و ابزارهای کنترلی مانند قبل کار نمی کرد.
11ــ برای خاموش کردن اتومبیل باید دکمه استارت آن را می فشردید!

زندگی از نگاه گذشتگان

دوشنبه 14 آذر‌ماه سال 1390 10:36 ب.ظ نویسنده: فرزانه نظرات: 0 نظر چاپ
زندگی از نگاه گذشتگان

مورخان می‌نویسند: اسکندر روزی به یکی از شهرهای ایران (احتمالا در حوالی خراسان) حمله می‌کند. ولی با کمال تعجب مشاهده می‌کند که دروازه آن شهر باز می‌باشد و با اینکه خبر آمدن او در شهر پیچیده بود مردم بدون هیچ هراسی مشغول زندگی عادی خود بودند.
باعث حیرت اسکندر شد زیرا در هر شهری که سم اسبان لشگر او به گوش می‌رسید عده‌ای از مردم آن شهر از وحشت بیهوش می‌شدند و بقیه به خانه‌ها و دکان‌ها پناه می‌بردند، ولی اینجا زندگی عادی جریان داشت.
اسکندر از فرط عصبانیت شمشیر خود را کشیده و زیر گردن یکی از مردان شهر می‌گذارد و می گوید: من اسکندر هستم. مرد با خونسردی جواب می‌دهد: من هم ابن عباس هستم.
اسکندر با خشم فریاد می‌زند: من اسکندر مقدونی هستم، کسیکه شهرها را به آتش کشیده، چرا از من نمی‌ترسی ؟!
مرد جواب می‌دهد: من فقط از یکی می‌ترسم و او هم خداوند است.
اسکندر به ناچار از مرد می‌پرسد: پادشاه شما کیست؟
مرد می‌گوید: ما پادشاه نداریم.
مرد می‌گوید: ما فقط یک ریش سفید داریم و او در آن طرف شهر زندگی می‌کند.
اسکندر با گروهی از سران لشکر خود به طرف جایی که مرد نشانی داده بود، حرکت می‌کنند در میانه راه با حیرت به چاله‌هایی می‌نگرد که مانند یک قبر در جلوی هر خانه کنده شده بود. لحظاتی بعد به قبرستان می‌رسند، اسکندر با تعجب نگاه می‌کند و می‌بیند روی هر سنگ قبر نوشته شده: ابن عباس یک ساعت زندگی کرد و مرد. ابن علی یک روز زندگی کرد و مرد ابن یوسف ده دقیقه زندگی کرد و مرد! اسکندر برای اولین بار عرق ترس بر بدنش می‌نشیند.
با خود فکر می‌کند این مردم حقیقی‌اند یا اشباح هستند؟ سپس به جایگاه ریش سفیده ده می‌رسد و می‌بیند پیر مردی موی سفید و لاغر اندام در چادری نشسته و عده‌ای به دور او جمع هستند.
اسکندر جلو می‌رود و می‌گوید: تو بزرگ و ریش سفید این مردمی؟
پیر مرد می‌گوید: آری، من خدمت‌گزار این مردم هستم!
اسکندر می‌گوید: اگر بخواهم تو را بکشم، چه می‌کنی؟
پیرمرد آرام و خونسرد به او نگاه کرده می‌گوید: خب بکش! خواست خداوند بر این است که به دست تو کشته شوم!
اسکندر می‌گوید: و اگر نکشم؟
پیرمرد می‌گوید: باز هم خواست خداست که بمانم و بار گناهم در این دنیا افزون گردد.
اسکندر سر در گم و متحیّر می‌گوید: ای پیرمرد من تو را نمی‌کشم، ولی شرط دارم.
پیرمرد می‌گوید: اگر می‌خواهی مرا بکش، ولی شرط تو را نمی‌پذیرم.
اسکندر ناچار و کلافه می‌گوید: خیلی خوب، دو سوال دارم، جواب مرا بده و من از اینجا می‌روم.
پیرمرد می گوید: بپرس!
اسکندر می‌پرسد: چرا جلوی هر خانه یک چاله شبیه قبر است؟ علت آن چیست؟
پیرمرد می‌گوید: علتش آن است که هر صبح وقتی هر یک از ما که از خانه بیرون می‌آییم، به خود می‌گوییم: فلانی! عاقبت جای تو در زیر خاک خواهد بود، مراقب باش! مال مردم را نخوری و به ناموس مردم تعدی نکنی و این درس بزرگی برای هر روز ما می‌باشد!
اسکندر می‌پرسد: چرا روی هر سنگ قبر نوشته ده دقیقه، فلانی یک ساعت، یک ماه، زندگی کرد و مرد؟!
پیرمرد جواب می‌دهد: وقتی زمان مرگ هر یک از اهالی فرا می‌رسد، به کنار بستر او می‌رویم و خوب می‌دانیم که در واپسین دم حیات، پرده‌هایی از جلوی چشم انسان برداشته می‌شود و او دیگر در شرایط دروغ گفتن و امثال آن نیست!
از او چند سوال می‌کنیم:
چه علمی آموختی؟ و چه قدر آموختن آن به طول انجامید؟
چه هنری آموختی؟ و چه قدر برای آن عمر صرف کردی؟
برای بهبود معاش و زندگی مردم چه قدر تلاش کردی؟ و چقدر وقت برای آن گذاشتی؟
او که در حال احتضار قرار گرفته است، مثلا" می‌گوید: در تمام عمرم به مدت یک ماه هر روز یک ساعت علم آموختم، یا برای یادگیری هنر یک هفته هر روز یک ساعت تلاش کردم. یا اگر خیر و خوبی کردم، همه در جمع مردم بود و از سر ریا و خودنمایی! ولی یک شبی مقداری نان خریدم و برای همسایه‌ام که می‌دانستم گرسنه است، پنهانی به در خانه‌اش رفتم و خورجین نان را پشت در نهادم و برگشتم!
بعد از آن که آن شخص می‌میرد، مدت زمانی را که به آموختن علم پرداخته، محاسبه کرده و روی سنگ قبرش حک می‌کنیم: ابن یوسف یک ساعت زندگی کرد و مرد!
یا مدت زمانی را که برای آموختن هنر صرف کرده محاسبه، و روی سنگ قبرش حک می‌کنیم: ابن علی هفت ساعت زندگی کرد و مرد و یا برای بهبود زندگی مردم تلاشی را که به انجام رسانده، زمان آن را حساب کرده و حک می‌کنیم: ابن یوسف یک ساعت زندگی کرد و مرد. یعنی، عمر مفید ابن یوسف یک ساعت بود!
بدین‌سان، زندگی ما زمانی نام حقیقی بر خود می‌گیرد که بر سه بستر، علم، هنر، مردم، مصرف شده باشد که باقی همه خسران و ضرر است و نام زندگی آن بر نتوان نهاد!
اسکندر با حیرت و شگفتی شمشیر در نیام می‌کند و به لشکر خود دستور می‌دهد: هیچ‌گونه تعدی به مردم نکنند و به پیرمرد احترام می‌گذارد و شرمناک و متحیر از آن شهر بیرون می‌رود!
راستی فکر می‌کنید؛ اگر چنین قانونی رعایت شود، روی سنگ قبر ما چه خواهند نوشت؟
لحظاتی فکرکنیم... بعد عمر مفید خود را محاسبه کنیم

سایت: تصاویر گرافیکی

دوشنبه 14 آذر‌ماه سال 1390 10:33 ب.ظ نویسنده: فرزانه نظرات: 3 نظر چاپ


یه سایت پیدا کردم که تصاویر گرافیکی موضوعی مذهبی زیبایی داره ، اینجا.

السلام علیک یا اباعبدالله

دوشنبه 14 آذر‌ماه سال 1390 10:30 ب.ظ نویسنده: فرزانه نظرات: 0 نظر چاپ

       

         




علت مرگ : تصادف با اتومبیل

جمعه 11 آذر‌ماه سال 1390 08:55 ب.ظ نویسنده: فرزانه نظرات: 2 نظر چاپ

علت مرگ : تصادف با اتومبیل


امروز رفتیم زیارت حضرت شاه عبدالعظیم. قبل از اون رفتیم زیارت امامزاده عبداله نرسیده به حرم حضرت. اونجا یه گورستان قدیمی داره که واقعا این اسم براش مناسبه پر از قبر . قبرایی که عتیقه شدن دیگه از بس زیر خاک و برگا موندن حتی بعضی سنگ قبرا دیگه شکسته و یا اصلا پاک شدن. اونجا هم گورستان خانوادگی بود که خب اوایل انقلاب بیشترشو مردم خراب کردن ولی چندتایی هنوز سرپا هستن و حتی زیبا! تو یکی از این مقبره های خانوادگی که بزرگ هم بود ، در اتاق وسطی که مثل هر دو اتاق کناری شومینه هم داشت و گچ بری های زیبا هم ، یه سنگ  قبرمرمر  زیبا و بلند به ارتفاع تقریبا یک و نیم متر بود به رنگ سیاه . نوشته های روی اون معلوم می کرد متوفی یه جوان ناکامه. حکاکی روی سنگ هم خوانا و زیبا بود و سراسر اونو پر کرده بود ؛ متوفی به سال 1320.

در اتاق سمت راست هم یه قبر با سنگ مرمر سبز زیبا  بود که متوفی به سال 1318 بود.

( این دو تا اصلا به نظر نمی اومد که اینقدر قدمت داشته باشن به نظرم اونجا زمان هم مدفون شده بود.)

اون قسمت ها رو که می گشتیم بیشتر متوفیا تو دهه 30 بودن.

یکی هم متوفی به هفتم محرم نمی دونم کدوم سال بود فردا هم هفتم محرمه.

روی یه سنگ قبر دیگه تو محوطه عمومی نوشته بود:

« فلانی در اردیبهشت سال 46 در تصادف با اتومبیل جان باخته » .

اون زمان هنوز مرگ با اتوموبیل زیاد نبوده حالا اینقدر عادی که اگه کسی بمیره اول می پرسن تصادف کرد یا سکته!

خلاصه ما رفته بودیم خاک « مادر جون » - مادر مادر مامانم- رو پیدا کنیم که « هاجر لواسانی » نخواست و ما هم پیداش نکردیمو برای او و اهل قبور فاتحه خواندیم و رفتیم.


قبرستانی که پدر و مادر پدربزگ و مادربزرگ پدریم ( هم مادر و هم پدر) دفن بودن سالهاست که تبدیل به پارک شده . اونا نزدیک به یک قرنه که مردن. برام جذاب بود ببینم نیم قرن قبل از ما روی قبرها چی می نوشتن یا چه شکلی بودن.