X
تبلیغات
رایتل

دخترای ایرونی ، دختر آنگولایی ملکه زیبایی سال 2011 شد

دوشنبه 28 شهریور‌ماه سال 1390 10:12 ب.ظ نویسنده: فرزانه نظرات: 1 نظر چاپ
دخترای ایرونی، دختر آنگولایی ملکه زیبایی سال 2011 شد 
جام نیوز از سایت العربیه نوشت: «دختر 25 ساله آنگولایی مقام اول ملکه زیبایی جهان در سال 2011 را به خود اختصاص داد.»

هیئت داوران در فینال این مسابقه ها از لوپز پرسید که در صورت پیروزی در این رقابت آیا عمل زیبایی انجام خواهد داد؟ و او در پاسخ گفت: " من به زیبایی خودم قانع هستم."
وی به تیم داوران و تماشاگران حاضر گفت : «من از زیبایی درونی خود لذت می برم واز خانواده ام ارزش های اخلاقی زیادی یاد گرفتم و قصد دارم در زندگی به آن ارزش ها عمل کنم.»

به نظرم تنها دلیلی که می تونه باعث درج این خبر در پایگاه اطلاع رسانی جام نیوز شه این بوده که آهای دخترای ایرانی که تا حالا ملکه زیبایی جهان نشدین با این همه عمل جراحی و کم و زیاد کردن این قسمت و اون قسمت صورت و بدنتون باز هم نمی تونید ملکه زیبایی بشین. ( اینم عکسش) لا اقل از این آنگولاییه یاد بگیرید به حرف خونواده هاتون باشین و ....

عباس معروفی: سال بلوا

دوشنبه 28 شهریور‌ماه سال 1390 08:53 ب.ظ نویسنده: فرزانه نظرات: 3 نظر چاپ

عباس معروفی: سال بلوا

« گفتم آب، و ساعت لنگریمان گفت: دنگ دنگ دنگ.»

فاصله ها از میان برداشته شده اند و حال و گذشته در هم آمیخته اند: حسینای مسحور شده با زلفی آشفته ایستاده است، اما نه بر پله های شهرداری که در ذهن نوشافرین. دکتر معصوم طناب دار حسینا را می بافد و با قنداق موزر به مغز نوشافرین می کوبد. سرهنگ در پی پیمودن پله های ترقی از شیراز به سنگسر می افتد. ملکوم آلمانی در کار ساختن یک پل بزرگ از کوه پیغمبران به کافر قلعه است. و سروان خسروی در پی آن است که همه کوچه های شهر به خیابان خسروی ختم شوند. اما همه یک داغ به پیشانی دارند. همان که سال بلوا را آغاز می کند. همان که همه ناچار به انتخابش بوده اند. و مقص کیست وقتی بازی و بازیگر یگانه نیست؟

این متنی است خلاصه از زمان « سال بلوا » نوشته عباس معروفی.


این بار نویسنده ملایم تر می نویسه، که آروم تر اشک خواننده رو دربیاره اما بیشتر. دیگه مثل داستان قبلی که از او خوندم مرگ خیلی زشت نیس یا خودشو زشت نشون نمی ده انگار نقاب زده مثل شخصیتهای اصلی داستان. متن سرشاره از عشقی اثیری که کوتاه فرجامه و پنهانی و با اثری مالیخولیایی. شاید همه مردم شهر دوس داشتن که یه همچین عشق آتشینی رو تجربه کنن و نتونسته اند و حالا از سرنوشت این دو و شریک کردن خودشون با راز اونا لذتی هم پای اونا می برن شاید لیلی و مجنون این سرزمین اند یا به قول « نوشا » و  « حسینا » شیرین و فرهاد اون شهر کوچک گیر افتاده بین کوه ها و صخره ها.

داستان با مقایسه افسانه ها با واقعیت پیش می ره تا بالاخره این واقعیت شکلی افسون شده می گیره تا برای نسل های بعدی به عنوان افسانه تعریف شه.

طرح رو جلد هم مثل هیچ توصیف دقیقی که از « نوشا» زن پیشبرنده داستان نداره به جزئیات بپرداخته اما خوب تونسته خشمی که تو دل نوشا بود رو منتقل کنه نمی دونم این موضوع اواسط داستان به ذهنم رسید.  زنی جذاب.که انگار همه اون شهر کوچیک برای داستان او ساخته شده مثل یه شهرک سینمایی اتفاقا این طرح جلد خیلی هم شبیه پوستر فیلم های چند دهه قبل سینماست.

اسم کتاب آدمو یاد مارکز می اندازه : عشق در سالهای وبا

اینترنت ، اصحاب رسانه، سوال ( ؟ )

یکشنبه 27 شهریور‌ماه سال 1390 01:04 ب.ظ نویسنده: فرزانه نظرات: 1 نظر چاپ
اینترنت ، اصحاب رسانه، سوال ( ؟ )


امکان ثبت‌نام اینترنتی در جشنواره مطبوعات و خبرگزاری‌ها

دبیر هجدهمین جشنواره مطبوعات و خبرگزاری‌ها با اشاره به آغاز ثبت‌نام جشنواره مطبوعات از فراهم شدن امکان " ثبت‌نام اینترنتی " در این جشنواره برای نخستین بار خبر داد.

یوسف غروی قوچانی در گفت‌وگو با خبرنگار جامعه فارس با بیان این مطلب اظهار داشت: امسال افرادی که تمایل به شرکت در جشنواره مطبوعات و خبرگزاری‌ها دارند، می‌توانند به 2 صورت در این جشنواره شرکت کنند. ( متن کامل)



فکر کنم باید به این « مردان اصحاب رسانه » تبریک گفت شاید دست مریزاد یا آفرین صدآفرین!

بخند به این مردانگی شاید هم زنانگی پس پرده! به این اصحاب که اصلا معلوم نیست برای چی دور هم جمع می شن! به این رسانه که منفعله و از دست رسانه های غربی کپی برداری می کنه اما ناقص و خیلی خیلی عقب تر از اونا!

البته ما تو رسانه هامون همون طور که برخی از این رسانه ایها می گن مدل های خودمونو داریم بدون اینکه بخوایم به کسی ثابت کنیم که اصلا اینا مدلند یا مانکن !

خنده دار اینکه « امکان ثبت نام اینترنتی در جشنواره مطبوعات و خبرگزاریها » همزمان با « ثبت نام اینترنتی مدارس » قرین شده نه اینکه مصادف باشن نه! حالا سوال اصلی این جاست که وزیر آموزش و پرورش اول گفت ما اینترنتی ثبت نام می کنیم یا وزارت فرهنگ و ارشاد یا هر ارگان دیگه ای که این جشنواره به اونجا مربوط می شه؟

مسئله این است کدام زودتر به فکرشون رسیده که یه همچین کاری بکنن و اصلا مهم تر اینکه ( میتونه یه تحقیق پژوهشی میدانی و تحقیقی و... باشه) برای کدام یک از این دو بحث اینترنت مهم تر می تونسته باشه؟

عقل ما معمولی ها که به این چیزا قد نمیده! کاش یه « اصحاب رسانه » پیدا بشه تا جوابگو باشه ( با توجه به روحیه نقد و نقدپذیری که همیشه توبیخ کننده بوده است) و جامعه ای رو از نگرانی دربیاره!



در پایان باید خاطر نشان کرد این خبر مربوط است به تقریبا یک ماه قبل و از ارزش خبری « تازگی » آن کاسته شده است ولی همچنان تا تاریخ انقصاء آن مهلت مصرف دارد.

عباس معروفی : « سمفونی مردگان »

شنبه 26 شهریور‌ماه سال 1390 05:04 ب.ظ نویسنده: فرزانه نظرات: 0 نظر چاپ

عباس معروفی : « سمفونی مردگان »

شخصیت های بی خودی زنده که اصلا برای هیچ تلاش می کنن اما یکی سرش به تنش می ارزه. همونی که بهش می گن « سوجی » و پسر دوم خانواده اس و از وقتی « یوسف » مثل چتربازای روسی زمان جنگ دوم با یه چادر سیاه خواست از پشت بوم بپره پایین و زمین گیر شد « آیدین » شد پسر ارشد. که « جابر اورخانی » - پدر - بیشتر به پر و پای آیدین بپیچه و بهش بگه « بی رگ » بعد ها هم که همه گفتند دیوانه اس و سوجی صداش زدن.

آیدین می خواس شاعر بشه و شد می خواس ادبیات بخونه که نشد. اصلا کاری کردن که نتونه بره دانشگاه براش بپا گذاشتن می خواستن تو بحبحه جنگ دوم بفرستنش سربازی تا این اباطیل از سرش دور شه و بلکه مثل برادرش سربه راه باشه و مثل پدر کاسب همون مغازه آجیل فروشی تو کاروانسرای آجیل فروشا.

« آیدا » قل آیدین بود و انگار نبود. پدرشون می گفت زن باید سر به راه باشه یعنی باید تو آشپزخونه باشه و مدام بپزه بشوره بذاره و برداره. آیدا را با رماتیسمش کمی بعد همه فراموش کردن به جز آیدین که وقتی « آبادانی » نزدیکای خونه اومد سراغش ازش خواست با هم حرف بزنن برای ازدواج  آنها را رو دیدو به آیدا گفت تو این خونه خودتو نپوسون. خلاصه آیدا سوخت و ساخت و آخرش هم سوخت. تو روزنامه های آبادان نوشتن خودشو جلوی چشم پسرش « سهراب » آتیش زده.


داستان بخشهایی دارد که با « موومان » از هم جدا شده اند. اولین موومان دو بخش داره که دومیش در انتهای کتاب آمده و پیوستگی ماجرا را به اول داستان حفظ می کند شاید هم به نوعی توجیه کارهای راوی اولین موومان باشد که سایه اش در همه موومان ها سنگینی می کند.

هر موومان شرح وقایع از زبان شخص خاصی است. پیچیدگی خاطرات در هم تنیده راویان و در هم پریدن های گاه به گاه خاطرات از شخص دیگر داستان سبب می شود خواننده با سردرگمی مواجه شود این امر در ابتدا شاید آزاردهنده به نظر آیند اما همین سبک نوشتاری است که نویسنده را در جهت هدف اصلی اش -که همان سردرگمی و هرچه در خود فرورفتن شخصیتهای داستان است را - پیش می برد. آدم هایی که انگار خود را در قلعه ای به نام خانه و مردان به اسم مغازه زندانی کرده اند. در جایی از داستان از زبان مادر درمی یابیم هیچ فوم و خویشی با این خانواده رفت و آمد ندارد. حتی همسایه ای هم به خانه آنها نمی آید.

پدر که خود هیچ چیز از اوضاع بیرون مغازه و سیاست و اجتماع خبر ندارد همه اختیارش را به « ایاز پاسبان » داده است. ایاز که مردی فرصت طلب است در این میان باعث تفرقه انداختن بین پدر و آیدین است و در ادامه ماجرا می خوانیم که همین مسیر را برای اورهان و آیدین نیز ادامه می دهد بی آنکه دقیقا بدانیم در این بین چه چیزی نصیب او می شود.

نکته قابل توجه دیگری که نویسنده شاید مرتب به آن اشاره می کند « کمپانی پنکه سازی لرد » است. با اینکه محل وقوع داستان در اردبیل می گذرد و به قول آیدین « چرا پنکه می سازند و بخاری نمی سازند، اینجا همیشه هوا زیر صفر است » باز نشان از روزمرگی مردم و بی توجهی آنها به مسائل پیرامونشان به خصوص در قحطی و گرسنگی زمان جنگ جهانی دوم دارد. مردمی که خانواده اورخانی نماد آن و آیدین نماد کسانی که از این ورطه رها شده و به فکر جامعه و بلایی است که بر مردم نازل می شود همچنان که در تمام طول داستان به جز زمانی که خانواده خوب و خوش است و مملکت آرام فصل گرم سال است، همیشه زمستان است و برف می بارد تا جاییکه اتفاقهای مهم داستان زمانی رخ می دهند که روزهاست به قدری شبانه روز برف باریده است که « مردم تا سالها بعد بگویند همان سال سیاه ».

اما در بیان آنچه درباره داستان گفته شد از عشق در ورای این اتفاقها نباید غافل بود. از حسادت ها و نادیده گرفتن ها. شاید کورسوی زندگی که در این خانواده دیده می شود زمان هایی که عشق در آنها می جوشد یا نفرت سرمنشا بدبختیهایشان می شود.


بازخوانی یک کتاب

جمعه 25 شهریور‌ماه سال 1390 08:29 ب.ظ نویسنده: فرزانه نظرات: 2 نظر چاپ

بازخوانی یک کتاب

وقی اول دبیرستان بودم کتاب « سمفونی مردگان » رو خوندم . الان که صد صفحه اول کتاب رو می خونم از اون زمان خودم متعجب می شم که اصلا تو اون سن و سال چرا یه همچین کتاب به هم ریخته ای رو خوندم و به این نتیجه رسیدم که دلیل سخت و طولانی بودن جمله هایی که می نوشتم به احتمال زیاد تاثیر کتابهایی با این سبک نوشتن می تونسته باشه.

الان کم تر سخت فهم و طولانی می نویسم البته اگه چیزی بنویسم!

احتمالا فردا کتابو تموم می کنم و درباره اش می نویسم.

پدرخوانده : « آخرین دان »

جمعه 25 شهریور‌ماه سال 1390 07:17 ب.ظ نویسنده: فرزانه نظرات: 0 نظر چاپ

پدرخوانده : « آخرین دان »

دارم کتاب می خونم خیلی وقت بود که چند ساعت پیوسته کتاب نخونده بودم . دارم لذت می برم از این تفریح که مدت کوتاهی برام خوشایند نبود.

یه کتاب خوندم نوشته « ماریو پوزو » نویسنده رمان معروف « پدرخوانده (ها) ». این کتاب اسمش « آخرین دان ( پدرخوانده) » بود. ترجمه « حبیب الله شهبازی » نثر روان و یکدستی به این اثر بخشیده بود.

کل موضوع مثل همون پدرخوانده های معروف بود که ماجرای « مافیا» رو تعریف می کنه با این وصف که با جزئیات نشون می ده دیگه این شیوه « قبلیه ای و متعصبانه که باید برای گذاشتن یه لقمه نان سر سفره خانواده و دفاع از شرف و حیثیت خانواده هر کاری بکنه اما در چارچوب قوانین خودمختار خودوضع خان » دیگه نمی تونه جوابگو باشه و دوام بیاره. اینکه حتی دست زیاد شده و تعداد « سربازان وفادار خان » روز به روز کم تر می شن. حتی خانواده براش سخته که به خاطر یکی دیگه از اعضا آرامش خود و خانواده اش رو به هم بزنه. اینکه دیگه آمریکا اون روحیه خانوادگی و « سیسیلی » رو سوهان کشیده و همه چیزو به همین که هست اکتفا کرده.

خلاصه ریتم داستان خواننده رو خسته نمی کنه به خصوص اینکه حتی در بخشهای انتهایی کتاب مخاطب با یه شوک مواجه می شه با اینکه انتظار اون حادثه رو داره اما نه در جایی که نویسنده به شکلی هوشمندانه حادثه رو در اون قسمت جای داده دقیقا مثل تکه ای از پازل که اگه به موقع پیداش کنی و بگذاریش سریعتر به ادامه چینش می رسی.

یه مورد دیگه درباره کتاب بگم : اونقدر خوب خواننده رو به قعر ماجرا و داستان می بره که اصلا یادتون می ره « دن ویتوکورلئونه » را با بازی درخشان « مارلون براندو » برای حتی یکی از شخصیتها در ذهن متصور بشید ( البته می شه گفت شخصیت « خان » که در سایه است و همیشه مرموز کمی « دن کورلئونه » میشه تصور کرد) : یعنی تصویرسازی و شخصیت پردازی های این کتاب می تونن کاملا از دیگر شخصیتهای دیگر پدرخوانده ها مستقل فرض شوند.