X
تبلیغات
رایتل

حمید مصدق

یکشنبه 11 دی‌ماه سال 1390 12:12 ب.ظ نویسنده: فرزانه نظرات: 4 نظر چاپ
چشم من چشمه ی زاینده ی اشک
گونه ام بستر رود
کاشکی همچو حبابی بر آب
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود
شب تهی از مهتاب
شب تهی از اختر
ابر خاکستری بی باران پوشانده
آسمان را یکسر
ابر خاکستری بی باران دلگیر است
و سکوت تو پس پرده ی خاکستری سرد کدورت افسوس سخت دلگیرتر است
شوق بازآمدن سوی توام هست
اما
تلخی سرد کدورت در تو
پای پوینده ی راهم بسته
ابر خاکستری بی باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
وای ، باران
باران ؛
شیشه ی پنجره را باران شست
 از دل من اما

چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟


حمید مصدق:قصیده آبی،خاکستری،سیاه



به سلامتی اونایی که تو این هوای دو نفره با تنهاییشون قدم میزنن ...