X
تبلیغات
رایتل

عباس معروفی: سال بلوا

دوشنبه 28 شهریور‌ماه سال 1390 08:53 ب.ظ نویسنده: فرزانه نظرات: 3 نظر چاپ

عباس معروفی: سال بلوا

« گفتم آب، و ساعت لنگریمان گفت: دنگ دنگ دنگ.»

فاصله ها از میان برداشته شده اند و حال و گذشته در هم آمیخته اند: حسینای مسحور شده با زلفی آشفته ایستاده است، اما نه بر پله های شهرداری که در ذهن نوشافرین. دکتر معصوم طناب دار حسینا را می بافد و با قنداق موزر به مغز نوشافرین می کوبد. سرهنگ در پی پیمودن پله های ترقی از شیراز به سنگسر می افتد. ملکوم آلمانی در کار ساختن یک پل بزرگ از کوه پیغمبران به کافر قلعه است. و سروان خسروی در پی آن است که همه کوچه های شهر به خیابان خسروی ختم شوند. اما همه یک داغ به پیشانی دارند. همان که سال بلوا را آغاز می کند. همان که همه ناچار به انتخابش بوده اند. و مقص کیست وقتی بازی و بازیگر یگانه نیست؟

این متنی است خلاصه از زمان « سال بلوا » نوشته عباس معروفی.


این بار نویسنده ملایم تر می نویسه، که آروم تر اشک خواننده رو دربیاره اما بیشتر. دیگه مثل داستان قبلی که از او خوندم مرگ خیلی زشت نیس یا خودشو زشت نشون نمی ده انگار نقاب زده مثل شخصیتهای اصلی داستان. متن سرشاره از عشقی اثیری که کوتاه فرجامه و پنهانی و با اثری مالیخولیایی. شاید همه مردم شهر دوس داشتن که یه همچین عشق آتشینی رو تجربه کنن و نتونسته اند و حالا از سرنوشت این دو و شریک کردن خودشون با راز اونا لذتی هم پای اونا می برن شاید لیلی و مجنون این سرزمین اند یا به قول « نوشا » و  « حسینا » شیرین و فرهاد اون شهر کوچک گیر افتاده بین کوه ها و صخره ها.

داستان با مقایسه افسانه ها با واقعیت پیش می ره تا بالاخره این واقعیت شکلی افسون شده می گیره تا برای نسل های بعدی به عنوان افسانه تعریف شه.

طرح رو جلد هم مثل هیچ توصیف دقیقی که از « نوشا» زن پیشبرنده داستان نداره به جزئیات بپرداخته اما خوب تونسته خشمی که تو دل نوشا بود رو منتقل کنه نمی دونم این موضوع اواسط داستان به ذهنم رسید.  زنی جذاب.که انگار همه اون شهر کوچیک برای داستان او ساخته شده مثل یه شهرک سینمایی اتفاقا این طرح جلد خیلی هم شبیه پوستر فیلم های چند دهه قبل سینماست.

اسم کتاب آدمو یاد مارکز می اندازه : عشق در سالهای وبا