X
تبلیغات
رایتل

کسی مثل سایه ها

چهارشنبه 19 خرداد‌ماه سال 1389 12:18 ق.ظ نویسنده: فرزانه نظرات: 1 نظر چاپ

 کسی مثل سایه ها

دیشب  تازه هوا تاریک شده بود شاید هنوز گرگ و میش بود یه پسر سیزده- چهارده ساله که یه جوری بود و خنده بازیگوش و شادی هم داشت (اما باز هم یه جوری بود: مثلا انگار گردنش خیلی دراز بود شاید یه خاطر شونه های افتاه اش بود ) اومد بالا و گفت می خوام عکس بندازم. قبل از اینکه بیاد بالا صدای قیمت دادن شیدا رو شنیدم فکر کردم یه نفر عکس مجدد می خوام اما نه.  

ازش پرسیدم برای کجا عکس می خواد که گفت برای خودم. کمی جا خوردم از رفتارش یه جوری بود مثل آدمای روی زمین و اطراف ما نبود. دوتا پله رفتم پایین که شیدا اومد بالا گفت چیزی نیست کم داره منم برگشتم سر کارم. گفتم حاضر شدی زنگ رو بزن. تا رفت تو آتلیه گفت : « حاضر شدیی یعنی؟‌ چی کار کنم؟» گفتم مثلا اگه لباس اوردی می خوای عوض کنی یا  موهاتو مرتب کن . گفت باشه و رفت و کمی بعد گفت حاضرم منم رفتم - زنگ نزد البته مثل خیلی ها- داشتم فلاشها رو روشن می کردم یهو دیدم یه سیبیل مصنوعی از اونایی که «‌ عمو فیتیله ایها» دارن گذاشت پشت لبشو کش سفیدشو هم انداخت پشت گوشش. گفت : « من مردم دیگه » خنده ام گرفت اما اصلا به روی خودم نیاوردم یه نگاهی کردم  خیلی جدی گفتم کلاه نداری؟ گفت : « نه »‌ خوشش اومد و پرسید شما ندارین؟‌گفتم نه اما کت داریم ولی برای شما بزرگه ! گفت :‌« نه منم بزرگم» بهش گفتم : درسته! منظورم اینه که برای آدم خیلی چاق و تپل خوبه شاید برای شما گشاد باشه! ولی رفت یه کت تنش کرد و منم دوربینو از سه پایه جدا کردمو یه ژست ایستاده باز ( سرتا پا) و یه ژست ایستاده بسته (بالاتنه) ازش گرفتم. خیلی خوشحال بود.  

قبضو که براش می نوشتم پول دراورد اسکناس صد تومنی دویست تومنی پونصدی و هزاری هم داشت . گفتم و رفت پایین پولشو بده صندوق اما می گفت عجله داره و می خواد عکسو نشون یکی بده که داره می ره اصفهان. 

عکسشو زود تقریبا یه ربعه حاضر کردم و بردم پایین کاتش کردم و وقتی اومد هنوز پایین بودم- مشغول کات یه عکس دیگه مربوط به فردا-  بهش تحویل دادم. گفتم عکستونو ببینید وقتی دید خیلی خوشحال شد.  

بعد که رفت مدیر آتلیه گفت : «‌من اگه می دیدمش راهش نمی دادم از نظر ذهنی کم داره » اما به نظر من از نظر عاطفی کمبود داشت و اینو به مدیر گفتم کمی موافق بود بعد ادامه داد که این پسره روزا جلوی داروخانه کنار آتلیه ترازو می ذاره و شبا کارتون خواب همینجاست.  

خیلی خیلی ناراحت شدم. چه دنیای بی رحمیه!