X
تبلیغات
رایتل

قصیده ی نوروز در یک طنــز نـــوروزی

سه‌شنبه 25 اسفند‌ماه سال 1388 11:40 ب.ظ نویسنده: فرزانه نظرات: 1 نظر چاپ

 این ای میل مناسبتی رو گذاشتم تا بیشتر لبخند بزنیم.

  قصیده ی نوروز در یک طنــز نـــوروزی

با پیدا شدن سر وکله ی حاجی فیروز؛ و به فراموشی سپردن خاطرات دیروز؛ و لبخند زدن به عمو نوروز؛ و اومدن بهار و مهیا شدن سور و سات عید نـــوروز؛ و دور هم جمع شدن کوچیک و بزرگ فامیل و عید دیدنی های پر شور؛ بالاخره بساط میوه و شیرینی و آجیل و انواع تنقلات به راهه الی الخصوص ریخت و پاش ماچ و بوسه هایی که پیش درآمد هر دید و بازدید و عیددیدنیه  تا جایی که اگه ماچ ندی عیدی هم نمی گیری و اگه بوس نکنی دید وبازدیدت عیـــدانه تلقی نمیشه! خلاصه ببخشید و بگذرید از این حرفای صد تا یه غازی که از من شنیدید چون همونطوری که میدونید من چندون بیان طنزآلودی ندارم و صد البته در مقابل دوستان عزیز و هنرمندی که دستی بر آتش هنر شعر و طنز دارند بنده دستم از چاره کوتاهه! ولی بهتون مژده بدم که در این ایمیل که ارتباط داره با عیــد و بهــار و از اینجور چیزهای خوب، شعر زیبایی رو براتون انتخاب کردم که از افاضات "بوالفضول الشعرا" که از طنزپردازان مطرح کشورمون هستند و بیان بسیار شیوایی هم در این مقوله دارند، توصیه میکنم فرصت خوندنش رو از دست ندید و اقلا اونطور نخندید که دل درد و سکسکه رو بدنبال داشته باشه ...
 

نوبهــــــــار آمـــد و آورد گــــل و یاسمنـــا

 

 خرج این عیــــــد در آورد همی دخـل منا!

 

 

پیشتـــــر زانکـــه رسد کوکبه ی مهمانان

نشد اینکــه بگریزیم بــــه دشت و دمنـا

 

 

تــــــا بجنبیم، یهـــــو بر سرمـان شد آوار

خیلی ازپیر و جوان، خـرد وکلان، مرد و زنا

 

 

تــــو نگـو بهر چنین یورش سختی قبلاً

کــــــل فامیل همـــاهنگ شده تلفننـــا

 

 

اکرم و اعظم و گلچهره و منظــر خاتون

صفدرو قنبروحـاج محسن ومشدی حسنا

 

 

عینهــــــو لشکــــر تاتار بیاورده هجـــوم

عسگر گنده شکم درجلوشان صف شکنا!

 

 

بر در خانه رسیدند و به رویش خواندند :

"عید را در سفر ستیم و کنــون در تِرنا!"

 

 

قلی سور چــــران از دل و جـان زد فریاد

گوییـا رستم یل گشت یهـــو نعــره زنا :

 

 

کـای فلانی د بجنب اینهمـه تاخیر مکن

باز کن در که قدیمی شده این فوت و فنا!

 

 

"عاقبت بـــــاز نمودیم و هجـــــــوم آوردند

لــــــه شد از بنـــده دم در، عضلات بدنا!"

 

 

بچه ها بر سر مـــن ریخته، فریاد زدند:

"رد کن این عیدی ما، بی چک و چانه زدنا!"

 

 

"پانصدی" دادم و گفتند :"عمو، شرمنده!

دو تومن هست مظنه، نه که پانصد تومنا!"

 

 

الغـــرض از شکمـــوهای قدَر قدرت شهر

گشت تشکیل بـــه ناگــــــاه یکی انجمنا

 

 

دیدم از جعبه ی شیرینی و ظــرف آجیل

پر شود جیب و سپس کیف، ز بعد دهنا!

 

 

شکم آن قــــــدر ورم کرده ز انبـــاشتگی

دو سه دگمه شده وا، خود بخود از پیرهنا!

 

 

گفتم آرام و متین : بهـر خدا رحم کنید

نه بر این مفلس بد بخت، که بر خویشتنا!

 

 

منتی نیست مرا بر همگـــــی تان بالله

میهمــــــانید و حبیبـــان حــق ذوالمننا!

 

 

لیک در موقع خوردن ز خـــدا یــــاد آرید!

پرخوری نیست به جز وسوسه ی اهرمنا

 

 

هر چه گفتم نشنودند و دو لپی خوردنـد

تا از این راه در آمد یهــویی کفـــــر منا

 

 

عاقبت داد زدم : ای همـــه از بیخ عرب!

خوردن العیـــد ، لَکُم ، دلهـرة الخرج لنا؟

 

 

چه کسی گفت که با میوه و آجیل حقیـر

خویشتن را خفـــه سازید به طرز خفنا!

 

 

سهم هرشخص دو قاچ وسه نفر یک میوه!

نه که هرشخص جداگانه شود پوست کنا!

 

 

سال دیگر نخرم میــــوه و شیرینی عیــد

چارپایه بخـرم با دو ســه متری رسنا!

 

 

شـــوم آونگ و از این هنگ خلاصی یابم

آن زمانکــــه شــــــــود آزاد روانم ز تنا!

 

 

همه گفتند که عید آمـــــد و شادی افزود

لیک بر بنده نیفزود بــه غیر از محنـــــــا

 

 

بوالفضــــولا بنگر حوصلــــــه ی تنگ مرا

ول کن این لحـن سوسولانه ی تن تن تننا

 

 

گرمنوچهری ازاین دست بهاری می دید

دیگر از عید ندادی همــــه داد سخنــــــا!

 

 

گفتم ای یار ز نوروز مکن این همــه داد

جــــای دیگــــر بطلب منشاء شر و فتنا

 

 

چشم وهمچشمی و اسباب تجمل شده اند

جمله تحریف گــر رسم و رسوم و سُننا

 

 

کاش و صدکاش که با خرج تراشی هامان

افتــــرا جات(!) نبندیم بـه جشنی کهنا!